قتلعام ۶۷ _ قتلعام خانوادهها ـ شماره ۳۲
بعد از نگاهی مختصر و بسیار گذرا به قتلعام محکومان و بیماران و دانشجویان و... ، نگاهی داشته باشیم به شرایط و روزگار خانوادهها؛ به قتلعام خانوادهها؛ آنان که صدبار کشتار شدن؛ بیهیأت! و بیمحاکمه و بیصدا. مادرانی که 7سال لحظه شماری کردن، شبزندهداری کردن... دیدیم که خیلی از خونوادهها وقتی آخرین گل و امیدشون تو مرداد 67پرپر شد طاقت نیاوردن و برخی بلافاصله به سمتشون پرکشیدند. چه مادرها و پدرها که با دیدن ساک لباس و وسایل عزیزشون شکستن و چه خانوادهها که در جستجوی خاک و خون و خاطره سر به بیابون گذاشتن. پدری در بیمارستان تختشو به سمت شمال غرب چرخوند و گفت، شب آخره میخوام رو به قبله بخوابم. پرستار گفت پدر جان قبله این طرف نیست! پدر اشکشو پاک کرد و گفت قبله من همونجاس که قلبم پرپر شد. پدر به سمت اوین خوابید و... پروین فیروزان یکی از شاهدان قتلعام 67مینویسد: به مادری زنگ زدند و گفتند: «پسرت آزاد شده، فلان روز بیایید از کمیته زنجان پسرتان را ببرید». این مادر تمام همسایهها را خبر کرد. به کمک همسایهها ماشینی تزیین و گل آرایی کرد و به سرعت ترتیب یک مهمانی مفصل و مراسم استقب...