اسم این زندان بزرگ ایران است
اینجا شهر ماست، خیابانهای پیچ در پیچ و دود گرفته، منتهی به حلبیآباد شهرما، خودرو های زباله در حرکتند، تا خالی کنند زبالهها را روی کوهی عظیم از غذا های گندیده. ----------- پیرزنی و چند کودک هفت و هشت ساله شاید بیشتر، با خوشحالی میگویند: برویم خودرو زباله آمده!، تا شکمی از عزا در آوریم!، کلاغان سیاه و بد ترکیب، لاشخورها هم هستند!، گویی همراه این انسانها یک کار مشترکی را میکنند!، کیسههای کثیف بر گردن کودکان پر میگردد از زباله و پس مانده غذاها، میخندند، بازیگوشی میکنند. زبالهها را روی سرهم میریزند، پیرزن مهربانانه به کودکان میگوید: نکنید، گناه دارد، اینها غذای ماست، کودکان به خود میآیند و در کارشان شتاب میدهند، کودکانی که باید در مدرسه باشند، آخر، گشنگان منتطرشانند. ------------ اینجا شهر ماست، آن دود غلیظی بر فراز آسمان را بنگر، بلی، کوره پز خانه شهر ماست، کودکان کار را ببین!، چگونه از ترس اخراج از کار، با چثههای کوچکش و دستهای رنجورشان، گل درست میکنند، تا در کوره آجر شود و نمای خانه پولدارها بشود. ----------- اینجا شهر ماست، زیر پل، حاشیه خیابان را بنگر،...