حماسه فروغ جاویدان از نگاه روایت (۲) - بوسه بر تانکهای مجاهدین
خورشید داشت کمکم از وسط آسمان رو به غرب متمایل میشد ، در سربالایی، نسیم نسبتاً خنکی میوزید. درختان گردوی نشسته بر کنار آب ، شاخههای پر و سنگین خود را به آهستگی تکان میدادند. دو کلمن بزرگ آبیرنگ آب، کنار جاده قرار داشت. پس از آن چند سنگر از دور نمایان بود. جلودار تیپ به موازات یک تابلوی بزرگ ایستاد ، روی تابلو عکس بزرگی از خمینی با رنگ و روغن نقاشی شده بود. تابلو متعلق به یکی از مراکز تجمع دشمن بود. افشین از ماشین پیاده شد. گلنگدن کلاشینکفش را کشید. گلنگدن با صدای خشکی در کوه پژواک انداخت و تمام گوشها را متوجه خود کرد. افشین یک گام عقب گذاشت ، سلاح را بهصورت دست فنگ زیر بغل راست خود گرفت ، پای چپ را جلو آورد؛ روی زمین میخ کرد. نگاهی به اطراف چرخاند تا مطمئن شود ، کسی در تیررس او نیست. لحظةی چشم در مغاک سرد و زمستان ابدی چشمان خمینی دوخت، ناگهان با غیظ انگشت خود را روی ماشه فشرد. افشین سلاحش را به ضامن کرد. صدایی از پشت به او گفت: - خسته نباشی افشین! بیا سوار شو! که کار زیاد داریم، از این به بعد نوبت صاحب عکس است. جلال با چشمان خندان این صحنه را نگریست ، بهخاطرتش برگشت،...